تبليغاتX
شهریار آذربایجان
 تقدیم
Image

شهريار

نام: محمد حسين

نام خانوادگي: بهجت تبريزي (شهريار)

تاریخ تولد: 1286

درگذشت: 27/ شهريور/ 1367

محل تولد: چاي كنار

عاشيق دئيه ر : بيـر نـازلـي يـار واريميش

عشقينـدن  اودلانيـب  يــانــار واريميـش

بير سازلي - سوزلي  «شهريـار»  واريميش

اودلار ،‌ سونوب  ، اونون چرخي چؤنميوب

تولد و دوران كودكي شهريار :

       

          سيد محمد حسين بهجت تبريزي معروف به شهريار در سال 1258 « هـ. ش» در شهر تبريز ديده به جهان گشود ، پدر وي حاج سيد ميرآقا خشگنابي در آن زمان از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتاً متمول بود كه گرسنگان بي شماري از خوان كرم او سير مي شدند مادر وي كوكب خانم از خويشاوندان حاج ميرآقا بود. تولد سيد محمد حسين مصادف با حوادث انقلاب مشروطيت است.

          در چنين اوضاع آشفته اي بود كه ميرآقا خشگنابي ، پدر محمد حسين ، صلاح را در اين ديد كه خانواده و فرزندان خود را از چنين محيط آشوب زده اي دور سازد ؛ از ايـن  رو  عائله  خـود را بـه  زادگاه آبـا و اجداديشان ،‌ يعني خشگناب از توابع بخش «قره چمن» تبريز منتقل كرد.

          بدين سان دوران كودكي ، رشد و شكوفايي سيد محمد حسين در اين ديار سبز وخرم و دو روستاي بازهم آباد و بزرگ و زيبا ؛ يعني قيش قَرَشاق ( قه ييش قورشاق) و شنگول آباد ( شنگول آوا) سپري شد. هر سه اين روستاها در دامنه كوهي كه بعدها شهريار نام او را عالم گير كرد واقع شده اند. خود وي در باره اين دوران از زندگيش مي گويد: « زيباترين دوران زندگانيم را در دامنه هاي اين كوه گذرانيدم ... »

بهترين دوران زندگي محمد حسين در چنين محيط باصفا و نشاط انگيزي سپري شد و چنين محيطي بود كه زمينه ساز آفرينش شاهكار ادبي – اجتماعي شهريار ، «حيدربابا يا سلام» و مايه شهرت و آوازه وي گرديد.

عزيمت به تهران:

هنگامي كه محمد حسين 15 ساله شد پدرش او را همراه قافله كوچكي روانه تهران مي كند تا ادامه تحصيلات و مدارج كمال را در آنجا پي بگيرد او هنگام عزيمت به تهران در اولين منزل بين راه « قريه باسمنج» به هنگام استراحت در خواب مي بيند كه بر  روي  قلل  كـوه  طبل  بزرگي را مي كوبد و صداي آن طبل در اطراف و جوانب مي پيچيد و به قدري صداي آن رعد آساست كه خودش نيز وحشت مي كند ، تعبير اين خواب او  چيزي جز شهرت و آوازه اي كه بعدها به دست آورد نمي توانست باشد.

شهريار دنباله تحصيلات متوسطه خود را در « دارلفنون» پي گرفت و به زودي دوستان صميمي و خوبي براي خود در تهران پيدا كرد از جمله آقاي اسدالله زاهدي ، ‌لطف الله زاهدي و ابوالقاسم شهيار.

تخلص شهريار:

          شهريار كه از مدتها پيش شعر مي سرود در آن سالها بيشتر به شعر و شاعري روي آورد او ابتدا در اشعار خود بهجت تخلص مي كرد ولي در سال 1300 براي يافتن تخلصي جديد از فال حافظ تخلص خواست كه بيت زير شاهد از ديوان حافظ آمد:

« غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم

به شهر خود روم و شهريار خود باشم»

          شهريار وقتي اين بيت را ديد در آغاز آن را نپذيرفت و خود را لايق عنوان «شهريار» ندانست و به قول خود چنين گفت كه حافظ جان ، ما از تو يك نام درويشي خواستيم تو به ما چنين نامي پيشنهاد مي كني؟ و دوباره به حافظ تفال زد و باز هم همان بيت آمد و اين چنين آن را به فال نيك گرفت و از آن پس تخلص « شهريار» را براي خود برگزيد و بدان مشهور شد.

          شهريار در سال 1303 دوره متوسطه را در دارالفنون به پايان برد و به اسرار پدر وارد مدرسه طب شد.

آغاز قصه جدايي:

          در همان اثنا كه شهريار مست از شور و نشاط جواني و فارغ از خود و دنيا روزگار مي گذراند . دست تقدير حال وي را دگرگون كرد و سرگذشتي ديگر را براي وي رقم زد شايد خواست خدا چنين بود تا از شهريار ، شهريار بسازد.

          در اواسط دانشكده طب كه جواني 19 ساله و با نشاط بود (1304) شبي در خواب ديد كه در استخر بهجت آباد با معشوقه خود پري مشغول شنا است و غفلتاً پري را مي بيند كه به زير آب مي رود و خود نيز به دنبال او به زير آب رفته ، هر چه جستجو مي كند اثري از معشوقه نمي يابد ولي در قعر استخر سنگي گران قيمت به دست مي آورد كه چون روي آب مي آيد ملاحظه مي كند كه آن سنگ ، گوهر درخشاني است كه دنيا را چون آفتاب روشن مي كند و مي شنود از هر طرف مي گويند : گوهر شبچراغ را يافته است.

          اين خواب سرآغاز قصه تلخ جدايي شهريار از پري بود و خبر از روزهاي سخت و غم انگيزي براي شهريار بود ولي از طرفي نويد دهنده گوهري ارزشمندتر براي او يعني همان عشق و معرفت حقيقي است.

          در منزلي كه شهريار كرايه كرده ،‌دختري بسيار مهربان ، با ذوق و با عاطفه ،‌به نام «لاله» بود كه قسمتي از كارهاي منزل او را بدون توقع مزد و منتي انجام مي داد و همچون خواهري مهربان براي شهريار بود. اين همان لاله بود كه شهريار چند سال بعد كه از سفر خراسان بازگشت او را مرده يافت و بر سر خاك او غزل بسيار لطيفي با اين مطلع ساخت:

بيداد رفت ،‌لاله بر باد رفته را

 يا رب خزان چه بود بهار شكفته را

          اواخر دانشكده طب است ؛ اين روزها نامزد شهريار خواسته يا ناخواسته كمتر به ديدار شهريار مي آيد گويي دستاني در كارند تا اين وصل را به هجران بدل كنند ،‌ ظاهراً پدر پري ديگر با اين وصلت موافق نبود و شهريار بي چيز و فقير را لايق پري ، دختر خود نمي پنداشت و از اين رو مانع از آن مي شد كه دخترش به ديدار شهريار برود:

... پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت

پـدر  عشـق  بسـوزد  كه  در  آمد  پـدرم

عشـق  و  آزادگي  و حسن  و جواني و هنـر

عجبـا  هيـچ نيرزيد  كـه  بي سيـم  و  زرم

ولي شهريار پري را نيز بي تقصير نمي داند و دوري او را ناشي از بي مهري و بي وفايي او مي داند اما هنوز شيفته و دلداده او است و از فراق او مي سوزد.

دخالت تيمور تاش:

          آري اين چنين بود كه عزيزترين كس شهريار از دستش به در مي رفت ولي هنوز اميد براي وصل و ديدار باقي بود كه دخالت تيمور تاش ، وزير در بار مستبد رضاخان آخرين رشته اميد را نيز قطع كرد و شهريار را ناكام گذاشت.

          در سال آخر مدرسه عالي طب ( دانشكده پزشكي) كه به امتحان آخر سال و دكتر شدن شهريار بيش از چند ماه نماند بود ، در بيمارستان شماره يك ارتش انترن و مشغول كار بود. روزي رئيس بيمارستان او را به اطاق خود خواست . شهريار به اطاق رئيس رفت ؛ ديد سرگردي آن جا نشسته است رئيس بيمارستان با قيافه اي ناراحت و حالي پريشان كه مي كوشيد پنهان كند به شهريار گفت : جناب سرگرد با شما كاري دارند با ايشان برويد و ببيند چه كار دارند . سرگرد شهريار را يك راست به زندان دژباني تهران برد و زنداني كرد. تيمور تاش دستور داده بود كه او را آنجا زنداني كنند يا بكشند.

          مادر ثريا وقتي كه از ماجرا با خبر مي شود بر سر و روي خود مي زند ،‌شيون كرده مي گويد: اين سيد بيچاره چه گناهي كرده ؟! نفرين او ما و شما را زير و رو مي كند اين چه كاريست مي كنيد؟ مبادا دستتان را به خون آلوده كنيد.

          تيمور تاش به اين شرط حاضر بود از كشتن شهريار منصرف شود كه از تهران برود و بدين ترتيب او را از زندان آزاد كردند كه به زودي تهران را ترك كند.

شهريار به علت فوت لاله ، خواهرش حالي افسرده و نگران داشت و سر و صورتي همچون دراويش ژوليده و پريشان پيدا كرده بود. دوستانش براي معالجه و مداوايش او را به بيمارستان بردند و بستري نمودند. پري وقتي خبر بازگشت و بستري شدن او را شنيد براي ديدار وي به بيمارستان رفت. شهريار كه ازخود قطع اميد كرده بود و اميدي به زندگي نداشت با ديدن پري خاطرات دوران گذشته در يادش جان گرفتند و بارقه اميد و زندگي در او درخشيدن گرفت.

پري را در آغوش گرفت ؛‌به همراه او اشك مي ريخت و چنين مي گفت:

آمدي  جـانـم به  قربانت  ولـي حالا   چــرا؟

بي وفا  حـالا  كه  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل  ايـن زودتر مي خواستي حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

يك خاطره تلخ :

يكي از تلخ ترين خاطرات شهريار در سال 1331 به وقوع پيوست و آن مرگ ماردش بود . مادرش ،‌كوكب خانم ،‌ در 31 تيرماه در بيمارستان هزار تختخوابي تهران جان به جان آفرين تسليم كرد . شهريار به همراه دوستان پيكر مادرش را از بيمارستان به قم منتقل نمود و در آنجا به خاك سپرد. او از مرگ مادر بسيار رنجيده و غمگين شد در اين مورد منظومه اي به نام «اي واي مادرم» دارد كه حالات خود را هنگام مرگ مادر به خوبي بيان مي كند و شعري بسيار لطيف و پر احساس است.

عزيمت به تبريز و ازدواج:

          شهريار پس از مرگ مادر آن هنگام كه ديگر بچه هاي برادرش تا حدودي بزرگ شده بودند و مي توانستند روي پاي خود بايستند ،‌ تنها خانه اي را كه در تهران داشت با وسايلش به بچه هاي برادر بخشيد و تنها با يك جامه دان لباسهايش به تبريز رفت . او پس از بازگشت به تبريز يعني در سال1332 در 48 سالگي با نوه عمه خود، ‌عزيزه عبدالخالقي ،‌كه آموزگار دبستان ازدواج كرد. عزيزه دختري بيست و چند ساله بود و با شهريار اختلاف سني زيادي داشت.

ياد يار:

          شهريار هنوز پري را فراموش نكرده بود با ياد او شعر مي گفت و به گذشته ها فكر  مي كرد چرا كه پري خاطره اي ماندگار در ياد او بود و هيچگاه از ذهنش پاك نمي شد. در سفري هم كه از تبريز به تهران نمود به پارك بهجت آباد مي رفت كه براي او بهترين و زيباترين جاي تهران بود پس از گذشت بيش از چهل و پنج سال از آن ايام و روزهاي سرشار از عشق و محبت و جواني ،‌هنوز در و ديوار كوي دوست گوياي عشق آتشين او بود و به خاك كوي دوست بوسه ها نثار مي كرد.

          پري هم گه گاه براي او نامه مي نوشت و شهريار را فراموش نكرده بود.

داغ همسر:

          شهريار در سال 1352 به همراه خانواده به تهران رفت و تا سال 1356 ساكن تهران بود پس از اقامت در تهران شهريار دوران آرام و خوشي داشت كه ناگهان مرگ نا به هنگام عزيزه همسر شهريار در اثر سكته اين خوشي و آرامش را بر هم زد و به عزا تبديل كرد.

          عزيزه در حالي كه كمتر از چهل سال داشت ، به دست خزان اجل در بهار زندگاني  پرپر شد و شهريار وسه فرزندش را گريان رها كرد. شهريار با دلي خونين يار و ياور خود را در قم به خاك سپرد.

          اين واقعه براي شهريار يادآور خاطره تلخ جدايي او از پري بود شهريار اشعاري در رثاي عزيزه دارد كه از جمله آنها شعري است تركي به نام «عزيزه» و شعر ديگري به زبان فارسي به نام « عزيزه جان». شهريار پس از مرگ عزيزش ديگر نتوانست در تهران دوام بياورد و دست فرزندان خود را گرفت و در سال 1356 دوباره راهي موطن خويش تبريز شد.

بيماري و فوت شهريار:

          شهريار در 20 آذر 1366 در تبريز بيمار شد و فزندش هادي او را با اورژانس به بيمارستان امام خميني تبريز منتقل كرد و در آن جا بستري شد . حدود 4 ماه در بيمارستان بستري بود و بعد با شدت يافتن بيماري او به دستور آقاي خامنه اي ( كه در زمان رئيس جمهور بودند) او را با هواپيما به تهران منتقل كردند و در بيمارستان مهر بستري گرديد.

          يك روز بعد از ظهر آقاي خامنه اي براي عيادت شهريار به بيمارستان رفت و ايشان كه خود نيز به زبان آذري آشنايي دارند علاقه خاصي به شهريار داشتند و چه قبل از مرگ شهريار و چه بعد از مرگ او در بزرگداشت وي تاكيد مي كرد و او را جزو شاعران بزرگ مي دانست.

          سرانجام شهريار در 26 شهريور 1367 ساعت 45/6 روز شنبه مطابق با 17 سپتامبر 1988 ميلادي جان به جان آفرين تسليم كرد و بعد از يك عمر زندگي پر افتخار  ،‌عشق به انسان و انسانيت و عشق به خالق ،‌دار فاني را وداع گفت.

          پيكر او را در 27 شهريور از طريق فرودگاه مهرآباد به تبريز منتقل كردند و روز سه شنبه 29 شهريور 1367 در ساعت 5/8 صبح مراسم تشييع بي مثل و مانند و با شكوهي براي او برگزار شد و مردم قدردان تبريز قدرشناسي خود را به استاد خويش نشان دادند.

          پيكر شهريار در ساعت 10 در مقبره الشعراي تبريز به خاك سپرده شد و شهر تبريز در كنار ساير شعراي نامي خود فرزند شاعر خود ،‌ شهريار را نيز در آغوش كشيد.                     

روحش شاد و يادش جاويد باد!

حالا چرا؟

آمدي  جـانـم به  قربانت  ولـي حالا   چــرا؟

بي وفا  حـالا  كه  من  افتاده ام  از پا  چـــرا؟

نوش داروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل  ايـن زودتر مي خواستي حالا چــرا؟

عمر ما  را  مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چـرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

وه   كه   با    اين  عمر هاي   كـوتـه    بي اعتبار

اين   همه   غافل شدن از چون مني شيدا  چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده   بود

اي لب    شيرين !   جواب  تلخ    سر بالا   چـرا؟

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

اين قدر  با بخت  خواب   آلود    من    لالا   چـرا؟

آسمان   چون   جمع   مشتاقان  پريشان  مي كند

در   شگفتم   من   نمي باشد   ز  هم   دنيا  چـرا؟

در   خــزان  هجــر  گل  اي  بلبل  طبع حـزيـن

خامشي   شـرط   وفـاداري   بــود  غوغا  چـرا؟

شهريارا    بي حبيب    خــود    نمي كردي   سفر

اين سفـر    راه   قيامت     مي روي    تنها   چـرا؟

منابع و ماخذ:

آخرين سلطان عشق : داستان زندگاني و شرح دلدادگي ها و ناكامي هاي شهـريـار به انضمام

« سلام بر حيدربابا» به اهتمام ناصر پير محمدي ، انتشارات دارالنشر اسلام ،‌ چاپ اول ،‌پائيز 77 

|+| نوشته شده توسط شلوغ در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 

ميدوني فرق حادثه با فاجعه چيه؟ حادثه اينه كه مادرشوهرت رو هل بدي تو آب!!! فاجعه اينه كه ببيني شنا بلده

اسمت را روي كاه نوشتم خراب شد اسمت را روي شمع نوشتم آب شد اسمت را روي قلبم نوشتم شكست ...... جمع کن بابا خودت و با اين اسمت

هزار شاخه گل رز...يه بغل پيچک سبز...يه سبد سيب و انار...مي سپارم به تو من...ببر سر چهار راه بفروش...نصف سودش مال من

وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي کني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصه ست تا جايي که مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند کن و با تمام توان بزن تو سرت

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار

محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني

 

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر کار بکني قشنگ نميشي پس بيخود زور نزن

 

جيگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگيم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بميرم برات الهي !!! بهتره ديگه از کنار آينه برم کنار

 

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

 

ديگران را ببخش نه به اين خاطرآنکه آنها لياقت بخشش تو را دارند بلکه به اين خاطر توکه لياقت داري آرامش داشته باشي ا

 

ميدوارم در اين سال جاري پله هاي ترقي را يکي يکي طي بکشيد

 

 ديشب تو را ز مستي تشبيه به ماه کردم / خاک تو سرم تو زشتي من اشتباه کردم

 

زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم

|+| نوشته شده توسط شلوغ در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 
 

آدربایجان بالاسی

|+| نوشته شده توسط شلوغ در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 تقدیمی

|+| نوشته شده توسط شلوغ در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  | نظر بدهید
|+| نوشته شده توسط شلوغ در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 حیدربابایه سلام

حیدربابا ایلدریملار شاخاندا
سِلّر، سولار شاگیلدیوب آخاندا
قیزلار اونا صَف باغلیوب باخاندا
سلام اُلسون شوکتیزه، ائلیزَه
منیم دَ بیر آدیم گَلسین، دیلیزَه
حیدربابا کهلپکلرون اوچاندا
کول دیبینّن دوشان گالخیب، گاچاندا
باخچالارون چیچکلنیب آچاندا
بیزدَن دَ بیر ممکن اُلسا یاد اِلَه
آچیلمیان اورکلری شاد اِلَه
بایرام یِلی چارداخلاری ییخاندا
نوروز گولی، گارچیچکی چیخاندا
آغ بولوالار کوینکلرین سیخاندا
بیزدَن دَ بیر یاد اِلین ساق اُلسون
دردلریمیز گوی دیکلسین داغ اُلسون
حیدربابا سَنین گویلون شاد اُلسون
دنیاوارکن، آغزین دولی داد اُلسون
سنن گئچَن تانیش اُلسون یاد اُلسون
دِینَه منیم شاعر اوغلوم شهریار
بیر عُمر دِ، غم اوستونَه غم گالار
 
|+| نوشته شده توسط شلوغ در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 اي واي مادرم شاهکاری از شهریار

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

|+| نوشته شده توسط شلوغ در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 آبارا
آبارا بوز باغلادي
ياني يارپيز باغلادي
مني بير گلين ووردي
يارامي قيز باغلادي
»خلق باياتي سي «
بو منظومه آبارانين يادي دير
»آبارا « دا بيزيم چا‌يين آدي دير
ايسكنجبي صاف سويونون دادي دير
بوردا آليب اوره گيمي يارمنيم
آبارادا مين خاطره م وار منيم
* * *
گئجه گليب اولدوز لارين دوزوردو
آي دوشموشدو آبارادا اوزوردو
سولار آخيب كناريمدان سوزوردو
تك و تنها اوتور موشدوم داش اوسته
خيال قوشو دولانيردي باش اوسته
هاوادا بيرعطيرلي يئل وار ايدي
يئل دئيه مم بير چالينان تارايدي
ائله بيل كي خوش نفسلي يار ايدي
چمن اوسته چيخيب سئيران ائديردي
لاله لرده تومار وئريب گئديردي
آي ايشيقي اوز ـ گؤزومو ياليردي
شيرين ـ شيرين يوخومني آليردي
آبارا دامنه لايلا چاليردي
اوياق ـ اوياق ائله مورگوووروردوم
قوش سسينه ديسگينيرديم دوروردوم
اؤز يئريمده اوتورموشدوم هله‌كي
ايكي ساعت گئجه گئچدي ائله كي
بيرسس گلدي آبارادان بئله كي :
»شامي « سنه آللاه وئريب قلمي
بئكار دورما تعريف ائله بيله‌مي
بوسس منيم قلميمه سؤز وئردي
اودو سؤنموش اوجاغيما كؤز وئردي
ايلهاميمين بولاغينا گؤزوئردي
طبعيم دؤندو دالغالانميش بيرسئله
نغمه قوشدوم آبارايا بير بئله :
* * *
سلام سنه سلام سنه آبارا
نه شيريندير سويون منه آبارا
قوينوندا يام سنين گئنه آبارا
پيچيلداشا ـ پيچيلداشا آخيرسان
سانكي منيم بير شعريمي اوخورسان
ايلان كيمي بورو لوبسان گئديرسن
آينا كيمي دورولوبسان گئديرسن
گؤرورم چوخ يورولوبسان گئديرسن
بوگئتمگين عؤمروموزدن يادوئرير
آمما گئنه هر گؤر مگين داد وئرير
داغي ـ داشي قايالاري بيچيرسن
گليب سيخ ـ سيخ مئشه لردن گئچيرسن
ان ازلدن تا ابده كؤچورسن
آرزوم بودور سويون داها بول اولسون
دنيزه جن سنه آچيق يول اولسون
گونش گؤيدن باشين اوسته نور الير
سوقوشلاري قوجاغيندا دينجه لير
كنارينا اؤردك گلير ، قاز گلير
هرنه يازسام تعريفينده ايتمه‌ييب
هانسي گولدور قيراغيندا بيتمه ييب ؟
سؤيودلرين ساچي دوشور اوزونه
بوگوزگوده آي‌دا باخير اؤزونه
سويون بنزير مارال لارين گؤزونه
اودور گلير »سورمهْ‌لي قيز« سويا باخ
يئريشه باخ ، دوروشاباخ ، بويا باخ
شربت كيمي سويون دادلي ، مزه‌لي
بورخا ـ بورخا آپاريرسان خزه‌لي
سن اوياتدين منده شعري ،‌غزه‌لي
اينان سني هر گؤرنده جوشورام
تعريفينده يئني نعمه قوشورام
ايلك باهاردا بولانيرسان ، داشيرسان
كوشولده‌ييب داشلار اوستن آشيرسان
شعرلرده ، ماهني لاردا ياشيرسان
آنا دنيز سني چكير قوينونا
كؤرپه كيمي ساريلير سان بوينونا
جوشوب داشان قريحه مه بنزيرسن
اوزون آخار قصيده مه بنزيرسن
» آب كوثر « يا » زمزمه « بنزيرسن
گول چيچكلي چمن لرين گؤزلدير
سولاريندا چيمن لرين گؤزلدير
عؤمور بويوسندن ايلهام آلميشام
باليق كيمي سولارينا دالميشام
تعريفينده ايللر قلم چالميشام
دالفالارين آغ آتينا آل مني
آپار ماوي دنيزلره سال مني
مني تانير آغاجلارين ، گول لرين
من بيليرم قوشلاريندا ديل لرين
اونلار دئيير :‌يازوار او لسون اللرين
چيچك لرين گولور منيم اوزومه
طبيعت ده قولاق آسير سؤزومه
ايكاش گئنه موراديما چاتايديم
گليب ايليق سولارينا باتايديم
سؤيودلرين گؤلگه سينده ياتايديم
صفاليسان ، گؤرمه‌لي سن آبارا
چيممه‌لي سن ، اوزمه‌لي‌سن آبارا
آي آبارا چيچك لرين گولنده
چرشنبه ده قيزلار سويا گلنده
» شامي« سندن آيري دوشوب اؤلنده
او وقتينده شاعريني سال يادا
سني گؤروم ياشيياسان دوينادا
|+| نوشته شده توسط شلوغ در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
  سئويب ، سئويلمك
من سئويب ، سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
من ، مئهريبان ، سيجاقلي باخيشلار اوجاقيندان
محبتين گوناهسيز عصمتلي قوجاقيندان
أوپوجوك‌لر گولوندن ، چيچك لر قوخوسوندان
ايستك‌لر گولوشونون يام ياشيل دوداقيندان
عشقين حيات ياشادان شرقلي گونشيندن
من سئويب سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
* * *
باهارين گول چيچكلي ان گؤزل اتگينده
ديلك‌لرين ايپكدن توخونموش چمنينده
جوجاريشين تورپاقدان باش قالديران آنيندا
آغ بولوتون گؤزوندن ياشيل ليق تؤكولنده
گونش ، اومود ايشيقين داغا ـ داشا بؤلنده
مارالين نازياوروسو آنا دؤشون امنده
من سئويب سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
پارلاق اولدوزلار گؤيده گئجه‌لر اويناياندا
سئوينجين رنگ‌سيز سسين سس‌سيز ليك‌لر دوياندا
آي ، ترلان كيمي گؤيده قاناد آچيب اوچاندا
گاهدان دا بير اومودسوز اولدوز لاردان آخاندا
قارانليق حسرتيلن بو صحنه‌يه باخاندا
شفق ، سحره پئشواز گونه ساري چيخاندا
من سئويب ، سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
* * *
دوغا گؤزلليك‌لرين چؤل‌لره پايلياندا
چوبانلار قوزولاري دره‌ده هايلي‌ياندا
آريلار ، چيچك‌لرين دامارلارين سوراندا
شيرين حيات بيناسين پتك‌لرده قوراندا
عاشيق‌،‌سازين گؤتوروب قول بوْينونا سالاندا
سئويملي نغمه‌لري ساز تئليندن آلاندا
من سئويب ، سئويلمكدن يارانيب دوغولموشام
كيچيك قاريشقا هرگون يوواسيندان چيخاندا
گؤرونمز گؤزلريلن گئن دونيايا باخاندا
آياق يالين ، الي‌بوش يئراوزونده قاچاندا
ياشامين آغير يوكون داليندا داشي‌ياندا
ييخيليب ، دوروب يوكون دوواردان آشيراندا
چتينليگين يولونا سون قويماق باشاراندا
من سئويب ،سئويلمكدن يارانيب دوغولموشام
* * *
تارلالاردا سونبول‌لر دالغالانان زاماندا
ياتاقلاري قيرميزي لاله‌لرآچيلاندا
كولك‌لر چم آغاجين تئل‌لرين اويناداندا
عشقين گؤزل ماهني سين بولبول‌لر اوخوياندا
قوشلار اومود يوواسين آغاجدا توخوياندا
ياغيش ، يئرين قوروموش دوداقين سولوياندا
من سئويب ?، سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
باريشلار دياريندا آغ گؤورچين اوچاندا
موتلولوقلار يولونو نازگولوشلر آچاندا
آرزيلار دؤنه دؤنه اور‌كده ديرچلنده
باليخلار نهيرلردن دنيزلره كؤچنده
ايشيقلار بولاقيندان يارپاقلار سوايچنده
اينسانليقي ، دونيادا اينسان اولان سئچنده
من سئويب سئويلمك‌دن يارانيب دوغولموشام
* * *
سئوگي‌لر داغلار بويو قلبيمده ديرچله جك
سئوگي‌دن بوش كؤنول‌لر اونا ساري گله جك
ان كيچيك اوره‌ك لرده بوسئوگي يئرله شه جك
حسرتين پنجره سي باغلي گؤزون آچاجاق
ياغيش يويان هاوانين لوت بدنين نفس تك ـ
هوسلي باخيشي‌لن قوتوم ـ قوتوم ايچه‌جك
سونرا وارليق گئرچكين آيدينجا سؤيليه‌جك
من سئويب سئويلمكدن يارانيب دوغولموشام .
|+| نوشته شده توسط شلوغ در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 بایاتی لار

عرشه قالخير فغانلار
سوْلورگول كيمي جانلار
ياشلار قيرخا چاتيري
سوُباي قالير جوانلار
* * *
هر كس اوْلانماز كيشي
اولماسا گر دوز  ايشي
اسلان ائله اسلاندي
اَركك اولا يا ديشي
* * *
دوز يوْل گئدن يورولماز
قاني ناحق سورولماز
بصيرتله باخان گؤز
هئچ اليله اوْوولماز
* * *
سؤز وار آغيز سولادار
سؤز وار اورك بولادار
اوختايين اوْدلو سؤزو
قورخاقلاري اوُلادار
* * *
بيرده گل طوفان ائيله
عالمي حئيران ائيله
جان قيمتين بيله‌نه
جانيني قوربان ائيله
* * *
هر الين دوزو اولماز
هر داوار قوزو اولماز
گؤردوگوموز بس ندير؟
ظولمون بوْينوزو اولماز
* * *
قيفيللاري آچار پول
گولله كيمي قاچار پول
حاجيلارلا مَكّه‌يه
گؤيده جِتله اوچار پول
* **
ساغالمادي ياراميز
آغارمادي قاراميز
كار قولا قلار چوخالدي
چيغيرماقدير چاراميز

گوزلیرم نظرلریزی
|+| نوشته شده توسط شلوغ در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 گودورم سيزلري
Image hosting by TinyPic

 

|+| نوشته شده توسط شلوغ در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 
 
بالا